روزی که به خانه آمدی
پسرک نازم تو را روز شنبه صبح به خانه آوردیم
بابایی از اول تصمیم گرفته بود که به شکرانه تولد تو و سلامتی من و تو روزی که به خونمون اومدیم برامون قربونی کنه و ماه آخر هم تصمیم گرفتیم برا سلامتی تو هم یه قربونی دیگه (قراره ماه محرم ذبحش کنیم ) قربونی کنیم
نزدیک ظهر بعد از اینکه بابایی کار تسویه حساب با بیمارستان رو انجام داد ترخیصت کردن برا بردن ما مامان بزرگ ،عمه، مامان جون و باباجون و خاله ثریا اومده بودن که همه شون برات صدقه دادن
سوار ماشینمون شدیم و تو ،عزیز دل من،تو بغل مامان جون بودی رفتیم خونه آبا (مامان بزرگ بابایی )تا تو گوش تو اذان و اقامه بخونه آبا هم برات صدقه و کادو داد و تو گوشت اذان و اقامه خوند و اسمت رو تو گوشت زمزمه کرد .
اومدیم خونه و باباجون گوسفند رو سر برید و من وتو از روش گذشتیم و مامان بزرگت به پیشونی من وتو خون کشید مثل دو خال هندو و ما وارد خانه پر از عشق و مهربونیمون شدیم و من تو رو به اتاقت بردم و تو شدی چشم وچراغ این خانه رویایی و تو از امروز شریک خوشبختی های پدر و مادرت هستی تو ثمره زندگیشون و میوه خوشبختیشون هستی گل من
الهی که پر رزق و روزی و خوش قدم و نامدار باشه و صد سال برا مامان و باباش زنده باشه
پسرم همه عشق و معنای زندگیم تا سر حد جنون می پرستمت و تو بهترین تحفه زندگیم هستی که خدای مهربون به ما عنایت کرده
(عاشقت :مامان لیلا)


روزی که به خانه آمدی
